تبليغاتX
غم های یک عاشق دلشکسته

غم های یک عاشق دلشکسته

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:40 توسط ستایش |


                                                                         می دونی چه قدر دوستت داشتم و دارم...

براین باورم که نمی دانی!

چون اگر می دانستی با من چنین نمی کردی!

*****

می دونی در این لحظه آرزوم چیه؟

به جونت قسم الآن در دلم این است که کاش آیینه ای می بودم که تو در آن نگاه می کنی ؛ و چشمهای قشنگت در آن نقش می بندد.

اگر باور نمی کنی دلت را به دیدار دلم بفرست . تا خودش احساس کند...

با این که می دونم الآن آن قدر خسیس شده ای که حتی آن را هم دریغ می کنی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:39 توسط ستایش |


                                                                                                                                                                       دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر

 نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از

 دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو

بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم

تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با

مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو

قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور

 نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر

 وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه

 نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو

 ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت

دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين

تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:37 توسط ستایش |


همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،  

 

همیشه دستهایی بود  که دستهای سردم را گرم میکرد

 

همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،  

 

همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد

 

همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد

 

حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند  

 

و نه طبیبیست که مرا درمان کند

 

همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار

 

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست

 

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست

 

شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم

 

همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،

 

همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد

 

آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ،  

 

بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!

 

آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد...

 

تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،

 

تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم

 

همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،

 

همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،

 

اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟

 

یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی

 

دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ،

 

میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:35 توسط ستایش |


«چه قدر حقيرند مردماني که

نه جرات دوست داشتن دارند

  نه اراده‌ی دوست نداشتن

نه لياقت دوست داشته شدن

 و نه متانت دوست داشته نشدن،

 با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند.»

(و چقدر سخته دل بستن به چنین ادمهایی)

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:33 توسط ستایش |


 

>ليلی زير درخت انار<< "

 

ليلی زير درخت انار نشست. درخت انار

 

 عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا

دانه داشتدانه ها عاشق بودند،دانه ها

 توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود.

دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت

خون انار روی دست ليلی چکيد

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد.

مجنون به ليلی اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:32 توسط ستایش |


راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي                                                                

هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم               

                                   را دل با آب گفتم تا نگويد با كسي 

                                                                                عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:31 توسط ستایش |


 

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.

 

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.


عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست

 


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.


عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:27 توسط ستایش |


يکی بود، يکی نبود!

 

 اونی که بود تو بودی،اونی که تو قلب تو نبود من بودم.

 

يکی داشت، يکی نداشت!

 

اونی که داشت تو بودی ، اونی که غير تو کسی رو نداشت من بودم.

 

يکی خواست، يکی نخواست !

 

اونی که خواست تو بودی، اونی که نخواست از تو جدا شه من بودم.

 

يکی گفت ، يکی نگفت:

 

اونی که گفت تو بودی ، اونی که دوست دارم رو به غیر تو نگفت من بودم.

 

يکی موند ........يکی رفت....................!

(وچقدر سخته که هیچ وقت نمیتونم ببخشمت)

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:25 توسط ستایش |


1_يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

 2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.

 3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم

4_ سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.

 5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.

 6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه

 7_ پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون. (البته دور بعضیاشون را خط بکشید چون خیلی بی جنبه و خودخواه هستند)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 15:24 توسط ستایش |


X

زیباوخواندنی


Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

هفته چهارم آذر 1390





Links

پاتوق پسرودخترهای خوشگل ایرانی
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
راز دل
آرشیو پیوندهای روزانه


Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar 20